خرید بک لینک
خوشحالم که تو بخشی از داستان من بودی، خوشحالم که گاهی که چشمهام را میبندم و به گذشته سفر میکنم وسط خاطرات خوب یا بدم، با تو مواجه میشوم؛ قوی، امن، آگاه، و بسیار پناه دهنده...خوشحالم که هر زمان حس کردم برای کسی دوستداشتنی نیستم یا احساس نیاز به دوست داشته شدن و مورد توجه کسی واقع شدن داشتم، به تو فکر میکنم که برای مدتی به زیباترین حالت ممکن یک انسان دوستم داشتی و از کودک رنجیده و تنهای درونم، به والدانهترین صورت ممکن محافظت کردی.خوشحالم که گاهی به تو فکر میکنم و خاطرات مشترکی با تو دارم، حتی اگر غبار زمانه، خیلی چیزها را محو کردهباشد و پلِ ارتباطیِ میان ما، کاملا ویران شده باشد و من و تو هیچ نقطهی اشتراکی باهم نداشتهباشیم و مسیرمان تا ابدیت از هم جدا باشد.خوشحالم که انسان آگاهی مثل تو را شناختهام و خوشحالم که ممکن است تو هم گاهی با دیدن چشمهای کسی یا شنیدن صدای کسی یا مواجهه با بلندپروازیها و دیوانگیها و لبخندهای کودکانهی کسی، به یاد من بیفتی و لبخند بزنی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 0:25

فکر کنم بعد از حدود ۲۳ سال،

نمیدونم دیگه حسابش از دستم در رفته

امسال اولین سالیه که میدونم هیچ پیامی ازت نمیاد☹️

بیخبرم ازت و این حالم و بد میکنه

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 20:27

نمیدونم کجایی

ولی هرجا هستی خوب باش

نمیدونم چه حالی داری

ولی هر چی هست سعی کن حال خوبی داشته باشی

من و حلال کن

مراقب عزیزِجان منم باش

خودت خوب میدونی

خیلی خوب میدونی

تو تکرار نشدنی هستی


برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 22:00

من..؟!چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست....این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!!سنگین...سرگردان...مغرور...قـانع....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه نه چندان تلخ!!!آنچنان ساده امکه گنجشکها هم می تواننددر جیب هایم لانه کنندبا پروانه ای سال ها دوست می شومبرای پای مورچه ام که به گل می ماندهای های گریه می کنمدر دور و دراز باور خود کودک می مانمهمیشهبرای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارمراهت را بگیــر و بـــــــروحوالی ما توقف ممنــــوع است ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 5:44

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 5:44

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 5:44

جای خالیت نبود ای کاش...


رفتنت آشفته ام کرد....

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 1:56

تو عمرم هیچکسی و،میفهمی هیچکسی و به اندازه ی تو نخواستم.........

هیچ وقت

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 1:56

روز دختر، روز دوچرخه سواری و كنسرت و اب بازی نیست؛ روزدختری اگر هست، روز دخترهای بی صداست، انها كه تحقیر شدند، انها كه غریبانه زندگی كردند و انها كه همچنان تا پایان عمر بی آینده خواهند بود روز دختر اگر شد روز رقص مستانه دخترك گل فروش، آن روز مبارك است،

وگرنه هیچ...

عکس و تصویر من.. دخترکی معصوم ، درونم نفس می کشد...! دخترکی که رسم دلبری را خوب می ...

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:41

میدونی چیه؟

تو همیشه هم که سعی کنی خوش باشی.سعی کنی همیشه بخندی.یه وقتایی خیلی بی دلیل،خیلی بیخود،یهو دلت میگیره.

نمیدونی دلیلش چیه

حتی خودت میدونی اینکه بگی از فلان حرف یا رفتار ناراحت شدی بهونه اس.نازک نارنجی شدی و اونارو بهونه میکنی.

دلیلش و واقعا نمیدونی.فقط دلت میگیره و بی حوصله میشی

فقط همین....

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:41

حالت چطور است محبوبم؟هر بار می پرسم جواب می دهی خوبِ خوب...هر بار که می پرسی جواب می دهم خوبِ خوب!اما دوست دارم بدانم حال تو هم بالا و پایین دارد؟ روزهایی که بهتری، آرامتری؟و روزهایی که از زهر مار هم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:41

من صبورم, اما
به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم, اما
چه قدَر با همه ي عاشقي ام محزونم
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يك شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم, اما
بي دليل از قفس كهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي رنگ غروب
و چراغي كه تو را از شب متروك دلم دور كند
من صبورم, اما
آه ، اين بغض گران
صبر چه مي داند چيست

حميدمصدق

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:41

هیجده سالم که بود مجبور شدم یک نفر رو فراموش کنم و چون بلد نبودم٬مثل بچه ها گریه میکردم...آدمها برام پر از حرفای نامفهوم بودن... حرف هایی مثل «بعدا به حال این روزهات میخندی»یا«جاش رو آدمهای دیگه پر میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:08

بهار عزیزم سلام
می دانم سرت شلوغ است و داری چمدانت را برای آمدن،آماده می کنی

خواستم بگویم میان باران وروزهای افتابی بلندی که داری توی چمدانت میگذاری برای همه ی آدم ها یک دشت آرزوی برآورده شده بگذار توی چمدانت،که امسالمان سال بغض بود

حالا که داری از راه می رسی توی آغوشت برایمان عشق بیاور
توی چشمهایت برایمان اشک شوق بیاور.

بهار عزیزم لطفا آنقدر خوب باش تا تمام روزهای سال به یمن آمدنت غصه ها را به در کنند
لطفا زودتر بیا که دلمان به آمدنت خوش است.❤️

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:08

وقتی بچه مدرسه ای بودم فکر می کردم عشق یعنی پوشیدن لباس عروس.چادر سفید مامانم همون حکمو داشت.کفشاشو که چهل سایز از خودم بزرگتر بود می پوشیدم و یواشکی از تو سوراخ کلید دید می زدم تا آقا دوماد خیالی بیاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سینا محمودی تاريخ: پنجشنبه 19 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:08

صفحه بندی